![]() |
نکند که او بیاید و من رفته باشم ... بغض آن چنان گلویم را گرفته است که دیگر نمی توانم چیزی بگویم فقط دکمه های صفحه کلیدم را نگاه می کنم و می نویسم حتی این دکمه ها هم فهمیده اند که من عاشقت هستم آن ها هم دلشان به حال من می سوزد زیرا تمام درد و دل هایم را تنها آن ها شنیده اند ... نوشته شده توسط علمدار | لینک ثابت | آخیش بازم تونستم بیام سلام
عجب فاصله تلخی بود . . . عجیب بود برام که انقدر . . .. این همه مدت با وبلاگ و وبلاگ نویسی فاصله گرفته بودم !!!! شاید باورتون نشه ولی وقتی صفحه وبلاگم رو امروز باز کردم یاد هزاران خاطره از روز اولی که وبلاگ رو احداث کردم تا الآنی شت یه سیستم نشستم و دارم این کلمات رو به زبان می آرم، افتادم . یاد همشون بخیر ، یاد اون بچه ها و رفقایی که با دیدنشون روحم تازه می شه و علاقه من به اونها روز به روز بیشتر می شه. باور کنید دلم می خواد یه برنامه ای ترتیب بدم و یه روز بیام اراک و با تمام بچه هایی که دورانی داشتم قراری بذارم و ساعتی رو با اونها بگذرونم. ولی . . . . ای کاش می شد !!!! واقعا دلم برای همشون تنگ شده چه خوبشون چه اونهایی که . . . . کاش بازم یه چیزی یش می اومد تا ما باز هم کنار هم باشیم . یعنی می شه؟ آخه جالبه نه من سراغی از اونها می گیرم نه اونها . . . حالا یا اونها از من بدشون می یاد و راحت شدن با این دوری یا مثل من اینقدر کار سرشون ریخته که مجالی برای حتی یک تک زنگ زدن هم ندارن ؟؟؟!!!! ولی اینبار می خوام برای غافلگیری دوستان و اینکه بدونن این میت هم بیادشون هست بهشون تک بزنم و یادم و تو چهرشون تازه کنم. بلکه اونها هم من و فراموش نکنن. خدا کنه همه اینطوری باشن و دوستی ها رو به کینه و بخل و حسد و دوری و دشمنی ترجیح بدن. انشاءالله . . . . نوشته شده توسط علمدار | لینک ثابت | از دعوت تا قرعه کشی . . . از دعوت تا قرعه کشی . . . . . . بعد از بازگشت به محیط اداره، انقدر درگیر مسائل حاشیه ای کار و زندگی شده بودم که حتی فرصت نمی کردم برای اختتامیه برنامه سال 87-86 ستاد به مشهد یا برای اردوی فصل رویش به شمال برم. با وجود اینکه خیلی دلم می خواست تو این برنامه ها شرکت کنم، متأسفانه شرایط بگونه ای شده بود که اجازه رفتن و شرکت کردن را به من نمی داد. این فاصله به حدی زیاد شد که . . . ادامه مطلب نوشته شده توسط علمدار | لینک ثابت | معامله با شهدا . . . یاهو . . . سلام. قول داده بودم که از خاطرات مناطق چند خطی بنویسم، که الحمدلله شرایط بگونه ای مهیا شد که فعلا تعدادی رو بتونم بنویسم که شرمنده دوستان نشم تا ان شاءالله مابقی رو در اسرع وقت خدمتتون ارائه کنم. و این چند حکایت برای این ماه: ۱- ماجرای بازگشت به اداره بعد از اتمام دروه در مناطق. سال ۸۷-۸۶ ۲- ماجرای قرعه کشی در معراج شهید محمودوند. سال ۸۸-۸۷ ۳- ماجرای تقسیم بندی ما و شروع به کار در . . . سال ۸۸-۸۷
معامله با شهدا . . . . . . درست اوایل اسفندماه سال 86 بود که موضوع اعزامم رو برای بار مجدد به مدیرم یادآوری کردم که فراموش نکنه و اعلام رضایت نسبی شو کامل کنه و اجازه بده که برم. آخه مدیرم با اومدن من به منطقه موافقت نمی کرد و می گفت اگه بری امکان داره دیگه نتونی برگردی سر کارت!!! منم که عهد کرده بودم هر سال برای خادمی زائرای شهدا حتما تو منطقه حضور داشته باشم - و دینم یه جوری به شهدا ادا کنم- نمی تونستم حرفشو قبول کنم و مدام اصرار می کردم . . . ادامه مطلب نوشته شده توسط علمدار | لینک ثابت | از "ژاکلين ذکرياي ثاني" تا "زهرا علمدار" از "ژاکلين ذکرياي ثاني" تا "زهرا علمدار" من ژاکلين ذکرياي ثاني هستم. دوست دارم اسمم زهرا باشه. من از يه خانواده مسيحي هستم و از اسلام اطلاعات کمي دارم. وقتي وارد دبيرستان شدم از لحاظ پوشش و حجاب وضعيت مطلوبي نداشتم که بر مي گشت به فرهنگ زندگيمون. توي کلاس ما يک دختر بود به اسم مريم که حافظ 18 جزء از قرآن مجيد بود، بسيجي بود و از شاگردان ممتاز مدرسه. مي خواستم هر طوري شده با اون دوست بشم. . . نوشته شده توسط علمدار | لینک ثابت | یادتان باشد . . . یاهو . . .
سلام . همانطوری که قبلا قول داده بودم قرار شد که امسال بعد از برگشتن از سفر پر برکت راهیان نور با مجموعه ای از خاطرات در خدمتتون باشم. الحمدلله امسالم مطابق سالهای گذشته روزی ما شد. ما هم رفتیم و اومدیم هرچند کم ولی پرخاطره. البته باید بگم چون کمی سرم شلوغه و مشغولیت های ذهنی آزارم میده فعلا نمی تونم بنویسم ولی سرفصل خاطرات رو می گم که هم شما و هم من یادمون باشه تا بدقول نشم. راستی یه خورده واسه من دعا کنید که این روزها بدجور محتاج دعای خیر شماهام. . . و اما این هم سرفصل: ۱- ماجرای . . . . ادامه مطلب نوشته شده توسط علمدار | لینک ثابت | سال نو مبارک یا هو . . .
سلام خدمت همه دوستان و آشنایان و اقوام و خانواده محترمم عیدتون مبارک . خیلی مخلصیم این اولین سلام من در سال ۸۸ ه و بسیار خوشحالم که هنوز عمری هست و یکسال دیگه در خدمت شما هستم. شرمنده که دیر اومدم و عرض تبریک رو دیر اعلام کردم. گرفتاری ها زیاد شده و . . . ان شااله که زیر سایه امام زمان (عج) همیشه سرحال سالم و پاینده باشید. دوستتون دارم.
نوشته شده توسط علمدار | لینک ثابت | به گمانم که بنا نیست کنارش باشیم . . . یا هو . . .
اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه و النصر . . . این همه لاف زن و مدعی عصر ظهور پس چرا یار نیامد که نثارش باشیم؟ سال ها منتظر سیصد و اندی مرد است آنقدر مرد نبودیم که یارش باشیم ! اگر آمد، خبر رفتن ما را بدهید به گمانم که بنا نیست کنارش باشیم . . .
واقعا چقدر منتظر هستیم ؟! چقدر برای آمدن پسر فاطمه زحمت کشیدیم !؟ بعضی اوقات فکر می کنم: حکایت ما و اهل بیت (ع) یه رابطه عکس داره ! آره رابطه عکس؛ مثلا اینکه ما بجای دعا کردن برای سلامتی و تعجیل در فرج امام زمان (عج)، دعا می کنیم که حاجات مادی ما برآورده بشه و . . . و اصلا به متن موضوع یعنی انتظار و فراهم رسانی شرایط ظهور، توجه نداریم!!! ولی حضرت همیشه برای عافیت روح و عاقبت بخیری ما در این دنیا و در آخرت - مانند حضرت رسول (ص)، حضرت امیر المومنین (ع) و حضرت زهرا (س) - دعا می کنه !!! و به قول بزرگان برای شیعیان غافلش روزه می گیره و از خدا طلب مغفرتشون رو می کنه. . . اینها برای ما جای بسی خجالت و شرمندگی داره . . . دوستان من واقعا تا بحال چقدر به این موضوع فکر کردیم؟! این ها حرف نیست بلکه یک نکته ظریف و مهمی ست که اگر به اون اهمیت می دادیم کمی رفتار و عادات زندگیمان متحول می شد و به فکر می افتادیم و دنبال راه چاره می گشتیم. اما حیف . . . باور کنید اگر به اندازه یک هزارم دعای حضرت و اهل بیت (ع)، ما برای فرجش دعا می کردیم، خیلی یش ترها دوران ظهور تمام شده بود. آری با یک تغییر نگرش و تغییر عادت ها چه ها که نمی شود کرد . . . بیتی از یک شعر قشنگ، از یکی از دوستان همکارم شنیدم که برای مدعیانی مثل من شنیدنش بد نیست: دست من و تو نیست اگر نوکرش شدیم ! خیلی حسین (ع)، زحمت ما را کشیده است . . . یا حق . . . نوشته شده توسط علمدار | لینک ثابت | آغاز سفرهای راهیان نور یاهو . . .
سلام دوستان عزیز همانطور که در این روزها در مباحث داغ روزمره تان می شنوید، سفرهای ملکوتی ستاد راهیان نور شروع شده و همه دارن خودشون رو برای بازدید از این مناطق آماده می کنند. اما شاید یه سوال تو ذهنتون یش بیاد که چرا من هنوز تهران هستم و . . . راستش به دلیل یکسری مشکلات اداری، امسال توفیق ۳۰ روز حضور در این مناطق و ۳۰ روز خدمتگذاری زائران رو پیدا نکردم ! ولی اگر شهدا روزیمون کنند و ما رو هم دعوت کنند، ان شاءالله با آغاز سال جدید وارد مناطق پرخاطره و شیدایی جنوب می شم. البته بگم که امسال چون فرصت کمی نصیبم شده قصد دارم ماجراهایی که برام پیش می یاد و اتفاقاتی که برای زائرانی که با آنها همسفر می شم رو گردآوری کنم و برای اولین بار به صورت یک مجموعه خاطرات ارائه بدم . البته اگر دوستانی که به این مناطق مشرف می شوند هم می تونند در تکمیل این کلکسیون خاطرات به من کمک کنند. خوشحال می شم. با امید رسیدن به هدف اصلی . . . . نوشته شده توسط علمدار | لینک ثابت | و احساس كبوتر بودنم را تازه فهميدم . . . السلام عليك يا علي بن موسي الرضا (ع)
هر چي مي گم رضا(ع) رضا(ع) دلم كه سير نميشه تا كه ميخوام ببينمت بهم مي گي نميشه چكار كنم دوستت دارم خداي تو ميدونه عقده گشا در بگشا راهم بده تو خونه . . . آقاجون ما رو هم بطلب ، دست ما بي آبروها رو هم بگير. . . . نوشته شده توسط علمدار | لینک ثابت |
آخرین مطالب:
|